تبليغاتX
من و روزمرگيها...

من و روزمرگيها...

من زنم...موهاي من هرروز بر بلنداي خيال تاب ميخورد


از روزيكه كار كردم يعني از همون موقع كه اومدم اين اداره تو همين قسمت بودم يعني يه قسمتي كه قسمتي از كارامون پاسخگويي ارباب رجوعه..

هيچوقت تو محيط كاري مفهموم پرايوسي و محيط شخصي رو درك نكردم چون هميشه سيستم سوقولجيشي اينجا طوري بوده كه جز اون شونصدتا دوربين در ابعاد مختلف , هشتصد جفت چشم همواره داشته نگامون ميكرده..

گاهي روزا تو اين چندسال دلم ميخواسته كش بيام..دلم ميخواسته خميازه بكشم درحد سوسمار دهنمو وا كنم..دلم ميخواسته آدامس بجوم مثل شتر..اما نشده..نشده كه بشه!

يه روزايي كه سرم خلوته و تو حال خودم دارم نت نوردي ميكنم و يهو نيشم وا ميشه كافيه سرمو بچرخونم و با چشماي گرد و متحير يه ارباب رجوع داغون روبرو بشم كه داره منو بربر نيگا ميكنه اونوقته كه به خودم ميگم:بپكي شانس كه خر ما از كره گي كره خر بود!

تازه اينا قسمتاي خوب قصه س..داستان مثنوي صدمن يه غاز زندگي كاري من انقده سوژه هاي اشك آلود داره كه اينا پاش هيچه! يه چيزايي رو فقط خانوما ميفهمن و درك ميكنن !

حالا فك كنين تو اين هاگير واگير و اين بلبشو بازار خدا يكي از بنده هاي گل روزگارشو كه خودش با دست مباركش از تو باغات بهشت كه زير درختاش نهر شيرعسل روونه و بر شاخسارش بلبلكان همي خوش آوز سردادن دستچين كرده رو آورده و تپ! نشونده پشت سرما! بعععععععععله در ست پشت سر بنده يه ميز گذاشتن و اين بنده شيرين روزگار رو نشوندن پشتش و بهش گفتن تا ميتونه چهارنعل رو اعصاب من بتازه!

طفلك دنبال قاتل بروسلي ميگرده..به همه  چي و همه كس شك داره..مدام دنبال راهكار ميگرده..هي نوت مينويسه ميذاره رو ميز من كخ فلان كارو بكن بهره وري زيادشه! يكي نيست به اين بابا بگه: ببين گشتم نبود نگرد نيست!!

خلاصه كه اينم حال وروز من تو اين آخر عمريه...دلم ميخواد برم تو يه قسمتي كه بتونم حداقل 1 دقيقه وسط كار واسه خودم سرمو بذارم زمين..بتونم كش بيام..خميازه گنده بكشم...بتونم دور از آدماي فوضول 5 ثانيه با دوستم تلفن حرف بزنم...اين دو شب مونده به شب جمعه مارو سر نماز شب و سفره افطارتون دعا كنين ثواب داره!!

سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 | 13:43 | به ناز | |

فك كن!

پاشي بري حراج 50% اسپرينگ فيلد..ملت خروار خروار لباس دارن ميخرن..تو كيسه هيچكس زير 200 هزار تومن خريد نيست..خودتم يكم خريد ميكني..شاد و شنگول از تنها تفريح موجود مياي بيرون..تو اون شلوغ پلوغي چشمت ميوفته به زن و شوهر جوون شهرستاني كه گوشه پياده رو وايسادن دستشونم يه سري مدارك پزشكيه..ميبيني آروم و خجالت زده در گوش مردم درخواست كمك ميكنن..آدما فقط ميشنون..له ميشي..مچاله ميشي..ميري جلوتر ميبيني نميتوني كمك نكني والا تا 1 ماه وجدانت پيرت ميكنه..برميگيردي دست ميكنيي تو كيف پولت يه اسكناس درمياري ميدي بهش..برميگيردي اما هنوز درگير وجدانتي..آخه مگه 2 هزار تومن كجاي بدبختي اونو ميگيره؟!؟!؟!؟!

اصلا نه بيخيال فك نكن...والا توام ميشي مث من!

دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 | 11:40 | به ناز | |

اصلا من دلم ميخواد آدم نفهمي باشم...نفهم بودن بالذات چيز واقعا بدي نيست...نميدونم چرا فك ميكنيم نفهم فحشه يا بدمون مياد بهمون بگن نفهم!

نفهما همه جوره هميشه بنفعشونه..هميشه هركاري ميخوان ميكنن آخرشم كسي بهشون حرفي نميزنه چون نفهمن..

نفهما خودشونم هيچوقت عذاب نميكشن..هيچوقت از ديدن مسائل ناراحت كننده دلشون ريش نميشه..هيچوقت از نگاه كسي چيزي نميخونن..هيچوقت تيكه و متلكاي عده اي آزارشون نميده..

نفهما به قول يارو گفتني اصلا گوساله ميان و گاو ميرن..البته نگين نويسنده بددهنه ها نه! من نميگم يارو ميگه!

نفهما اگه كارشون جلو نره داد ميزنن..اونوقت اونايي كه ميفهمن كارشون رو راه ميندازن

نفهما تو ترافيك يه ريز كف دستشون يا انگشت سبابشون رو بوقه...اونقت اونايي كه ميفهمن بهشون راه ميدن

نفهما تو همه درگيريا و مسائل بين آدما پاچه پاره ميكنن..اونوقت اونايي كه ميفهمن سكوت ميكنن و بهشون حق ميدن

نفهما همه چي دنيا من جمله مشكلات بقيه به منتهي اليه باسنشونه...اونقت اونايي كه ميفهمن دركشون ميكنن

نفهما مريضي و درد كسي رو حس نميكنن..اونوقت اونايي كه ميفهمن مرهم دردشون ميشن

خلاصه نفهما پادشاه روي زمينن..ميگي نه؟!؟! يه نگا بهشون بنداز ببين نسبت به تو چقدر سالم ترن..ببين چقدر شادترن...ببين چقدر راحتترن..

نفهما فكر  چروكاي روي صورتشون نيستن اما از همه جوونترن!

حالا بده ميگم ميخوام نفهم باشم؟!؟!

دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 | 11:32 | به ناز | |

ميگن معلم كسيه كه چيزي ياد آدم ميده..پس با يه حساب سرانگشتي ميشه فهميد كه خيليا معلمت بودن..البته غير از اونايي كه تو مدرسه درس ميدن..

معلم كلاس اولم خانوم جعفري بود برخلاف همه كه معلم كلاس اولشون خيلي تو ذهنشون پررنگ ميمونه من هييييييييييچ خاطره اي ازش ندارم جز اون بار كه با مداد تيز زدم تو چشم دوستم و خانوم جعفري سرم داد كشيد كه: كورش كردي احمق!

معلم كلاس دومم خانوم فداكار بود و مثل اسمش به جد فداكار و مهربون...مصداقش روزي بود كه من روي مقنعه م بالا آوردم و خانوم فداكار با لبخند هميشگيش برام شستش...

معلم كلاس سومم خانوم معمار بود...يه خانوم توپول و محجبه بود..و من هميشه دوست داشتم بغلم كنه برم لاي اون گوشتالويياش ولو شم!

معلم كلاس چهارمم خانوم مدني بود..طفلك ناراحتي اعصاب داشت و هميشه بچه هارو با خط كش بلند چوبيش ميزد يه بار چنان كوبيد كف دست دوستم كه سرخط كشه پريد!

معلم كلاس پنجمم خانوم محموديان پير بود كه همون سال بازنشست شد و كلا نا نداشت كاري بكنه!

ياد ندارم معلمي تو كل دوران تحصيلم داشته بودم كه خيلي نقش برجسته اي تو زندگيم داشته باشه حتي استاد خاصي نيست كه بگم تو دانشگاه خيلي برام مهم تر باشه..

خيليا نقش معلم رو تو زندگيم بازي كردن خيليا چيزاي خوب يادم دادن خيليا بد...خيليا بزرگم كردن..خيليا موثر بودن..خيليا تخم نفرت كاشتن..

كنار همه اين آدما يه نفر بود و هست كه علاوه بر چيزايي كه از تو كتابا يادم داده زندگي كردنو بهم درس داده..دستمو گرفته و پابه پام اومده...تو همه امتحانا با وجود رفوزه شدنم بهم نمره بيست داده...

مامان خوبم...مادر مهربونم

كسي كه علاوه بر معلم بودنش تو كلاس درس معلمم بوده تو همه روزاي زندگيم

روز همتون مبارك...همه اونايي كه يا معلمن يا مثل معلما به آدما درس ميدن


دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 | 11:15 | به ناز | |

روزا همچنان درحال گذرن كمافي السابق...و ما كه تو اين روزمرگي غرق شديم...اين مدت شايد اتفاقاي بدش بيشتر از اتفاقاي خوبش بوده..روزايي كه دلهره كشيديم..روزايي كه دعا كرديم...گريه كرديم و اما آخرش باز اين خدا بود كه تو آغوش گرمش آروممون كرد...

شايد همش يه امتحان بود كه بفهمم چقدر دوستش دارم...چقدر بودنش...سالم بودنش برام مهمه..چقدر حاضرم خودم مريض بشم اما اون سالم باشه..سالم باشه و خوشحال..

اين روزا غير از خبر مريضي اتفاقاي تلخ اما مفيدي افتاد..اتفاقايي كه باز بزرگم كرد..باز يادم داد...و باز من فهميدم كه چقدر ساده و كودكانه به همه چيز نگاه ميكنم و فهميدم ديگه اين روزا مهم نيست نيتت چيه مهم اينه كه دورو باشي و دقل..مهم اينه كه نقاب بزني و به آدما سلام كني!

احساس ميكنم حرف زياده...گفتني هام فراوونه و پرم از نانوشته ها اما نميدونم چرا نميتونم نه حرف بزنم نه بنويسم...هربار ميام و روي پست مطلب جديد كليك ميكنم فقط به صفحه سفيد خيره ميشم و دستم روي كيبورد ثابت ميمونه...

اما با همه تلخياي اين مدت و اعصاب خوردياش بازم شكر خدارو كه همه چيز ميتونست بدتر باشه و ميتونست مسير خوب زندگيمون رو بطور كل عوض كنه...

و باز خدارو شكر ميكنم بخاطر همون نگاهاي گرم به موقعش كه شايد به مو ميرسه اما پاره نميشه!


دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 | 10:45 | به ناز | |

موهاش يه زرد خيلي بدرنگه..اونقدر دكلره كرده كه همه موهاش گزيده گزيده شده...تا نصفه هاي ساعدش النگوهاي كلفت طلايي انداخته با يه عالم انگشتراي همون رنگي...تا مياد پشت باجه بوي متعفن عرق تنش به اضافه بوي غاز مرده توي دهنش حالم رو بهم ميزنه!

آقاس..حدود 45 سال..اونقدر نعشه س كه دماغش داره ميخوره به شيشه جلوي باجه..فرم بهش ميدم هي طول ميده پر كنه...الكي سوال ميپرسه..جوري نگام ميكنه انگار چشماش ايكس ري داره..نگاهش نميكنم و با عصبانيت سرمو ميكشم پشت مانيتور...15 دقيقه ميگذره و نميره..زنگ ميزنم انتظامات ميگم بيان ببرنش..سر انتظامات داد ميزنه كه كارم تموم نشده...بعد كلي لفت دادن آخرسر 3 سه بار پشت هم تاكيد ميكنه كه شماره همراهشو تو فرم نوشته!!!

تو صف تاكسي وايميستم قبل من دوتا دختر 20 ساله وايسادن بعد منم يه پسر همون سنا..بارون تند بهاري هممون رو خيس كرده..يه مرد 60-65 ساله از راه ميرسه با ريش پر و تسبيح عقيقي رنگ دانه درشت و انگشترهاي مشهدي و پيراهني كه روي شلاور انداخته..ميره سرصف بي اعتنا به همه ما موش هاي آب كشيده...تاكسي مياد ميدوم جلو ميشينم..پيرمرد با دخترا ميره عقب غر هم ميزنه كه من اول بودم تو چرا جلو رفتي؟! برميگردم نگاش ميكنم ميگم صف رو نديدين؟!ما چنار بوديم اونجا؟ ميگه شما اول حجابتو درست كن بعد! حتي نگاهش هم نميكنم چه برسه بهش بگم تويي كه حتي نوبت رو بلد نيستي داري به من دينداري ياد ميدي؟!

ميرم خريد..يكي از پاساژاي مثلا خوب شهر..ميرم تو مغازه روسري بخرم..3 تا مياره خيلي زشتن ميگم ممنون نميخوام..زير لب دري وري ميگه..ميام بيرون و تو كف فرهنگ مشتري مداري ميمونم!

2 ماهه ازدواج كرده..مستاجرن..توانايي اجاره خونه دادنشون ماهي 200 تومنم نيست..پول پيش 10 ميليون بيشتر ندارن...خانومه كار نميكنه...آقاهه 400 تومن حقوقشه..اونوقت خانومه حامله س..حرف آينده بچه كه ميشه ميگن: هركه دندان دهد نان دهد!!!

تو صف چك پاسپورت و تحويل خروجي فرودگاه امام..صف تا كجا پيچ خورده و رفته..خانوم و آقايي با بچه خوابيده تو بغل ميان بدو بدو و ميگن پروازمون 5 دقيقه ديگه ميپره ميذارين ما بريم لطفا؟! همه جيغ ميزنن و ميگن نعععع! تو صف تحويل بار فرودگاه دوبي..چمدون يه خانوم كه دامن كوتاهي پاشه ميوفته كف زمين دولا كه ميشه همه آقايون(البته ايراني) ميدون كمكش!!

دكتر زنانه و يه بي ام دبليوي سورمه اي سري 6 داره..همه جا خودشو دكتر فلاني معرفي ميكنه..تو جمع دوستان و خانواده جوري متشخص رفتار ميكنه كه همه ازش تمجيد ميكنن..داره تو خيابون ميره..چراغ قرمز ميشه..روخط عابر ترمز ميزنه دست راستشم تا مچ تو دماغشه!

خانم 35 ساله س..متاهل با يه بچه..شوهرش كارمنده و زندگي متوسطي دارن..صبح به صبح چيتان و پيتان ميكنه بچه رو ميذاره خونه مادرشوهرش با ماشين شوهرش ميره ايران زمين از پسراي پولدار شماره ميگيره!

بي فرهنگي مثل علف هرزيه كه ميتونه تو هر باغچه اي رشد كنه...باور كنين..حتي باغچه وجود خود ما!


یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 | 13:1 | به ناز | |

نوار صداي كودكي هام با وجود اينكه بهاره نصفشو اشتباهي سياوش قميشي ضبط كرده بود هنوز گوش دادنش برام لذت خاصي داره..

نه اينكه شنيدن صداي خاله سوسكي خودم برام جذاب باشه...نه! اون فرتوتي و جووني كه تو صداي مامان و بابام موج ميزنه..اون مهربوني كه ته صداي جيغ جيغوي بهاره س...اون سادگي كه تو شعراي كودكيامه واسم عزيزه...

شنيدن قصه شنگول و منگول به روايت خودم و چفت در خونه مامان بزي و اون صداي ته گلوييم...حسني نگو يه دسته گل و عموهاش و اون محبوب ترين قصه كه دويدم و دويدم يا همون دبيدم و دبيدم به نقل روزاي 3 سالگي...!

آخ كه واقعا دويدم و دويدم اما هنوز سر كوه نرسيدم...همچنان تو گردنه هاي صعب العبور و پيچ و خماي جاده و كولاك و مه وتگرگ و دره گير كردم...واسه اون روزا كه همه چيز زندگي من تو اون كيف مكعب مستطيل چهارخونه قفل دارم كه مثلا باهاش ميرفتم مدرسه و اون مقنعه قديمي سورمه اي بهاره كه مامان ميداد من باهاش بازي كنم خلاصه ميشد آخر همه دويدنا رسيدن سركوه و ديدن سه تا خاتون بود...!

امان از حال و احوال الان كه همون موندن تو گردنه و پيچ و خم جاده س...كه هميشه بين خودم ها موندم...بين چيزي كه هستم و چيزي كه بايد باشم...هيچوقت خوب نبودم...نميدونم اما هيچوقت هيچكس بهم نگفت خوبي...نگفت توام مثل همه گلاي دنيا چندتا خارداري اما خوبي دركل! هميشه بد بودم...هميشه كامل نبودم...مثل قصه دويدم و دويدم هي دويدم هي آتيش رو دادم به زرگر...هي خرما رو دادم به ملا...هي هي هي اما بازم آدم خوب داستان نبودم...نه فرزند خوبي شدم كه مامان بابا بهم بگن خوبي بهناز...نه خواهر خوبي كه بهاره بگه مرسي كه خوبي..نه همسر خوبي كه كيوان بگه ممنون بخاطر همه خوب بودنات...نه كارمند خوبي كه مديرم يه بار ازم تقدير كنه! هميشه با يه موجود خيالي و آرماني مقايسه شدم جوريكه  اونچيزي كه هستم و اونچيزايي كه تو وجودمه هرگز ديده نشده...

آره رفيق اين الان منه...خسته و پياده تو جاده همون كوهي كه بچگيا روزي صدبار سرخوش و سرمست دوون دوون ميرسيدم سرقله ش...اين الان منه...مني كه هميشه بين خودش و تصوير توي ذهن بقيه گير كرده...!


شنبه نوزدهم فروردین 1391 | 10:12 | به ناز | |

بعد از يه يخ زدگي و انجماد كامل فكري و روحي الان تو مرحله ذوب شدگي به سر ميبرم! يعني الان خودمو گذاشتم رو شوفاژ يا به قول خودمون سوفاز! تا نمه نمه اين يخ كلفت چندلايه آب بشه و دوباره روز از نو و روزي از نو!

سال هم تحويل شد و بازم يه سال جديد كه معلوم نيست ميخواد چجوري رقم بخوره اما خدا كنه هرچي كه هست واسه همه خوب باشه چون اين بنده حقير كه نميدونم چرا روحم اينقده نازك شده اصلا تحمل و طاقت غم و غصه ندارم نشون به اون نشون كه جديدا انقدر دل نازك كه چه عرض كنم دلم عينهو جوراب پاريزين شده كه به تلنگري جر ميخوره! هرچي فيلم و سريال ميبينم تا به جاهاي غصه ناك ميرسه هاي هاي ميزنم زير گريه و حالا گريه بكن كي گريه نكن!

اين عيد رو كلا هتل خونه بوديم و به تمام گزينه هاي موجودي كه انواع ايميل هاي لحظه آخري و اس ام اس هاي تبليغاتي و دعوت دوستان و آشنايان  پيش رومون گذاشتن با قاطعيت تمام "نع" گفتيم! يه دليلش هم اين بود كه هرجفتمون از 5 عيد كارمند تشريف داشتيم و بايد چرخ اقتصاد مملكت رو ميچرخونديم!!!! و يه دليل ديگه ش هم اينكه از شما چه پنهون اين خونه جديد كلي دخل و خرجو بهم زده و يه دليل شايد مهمتر كه انقدر خسته اسباب كشي بوديم كه تمام اين مدت فقط خوابيديم و هي چرت زديم!

كم كم داره روزا ميگذره و ما بايد كم كم آماده بشيم تا دوباره كوچ كنيم اما ايندفعه به خونه جديد...روزاي خوش خونه مامان بودن و هرروز اومدن و نهار و شام خوشمزه و حاضر تناول كردن و ناز و نوز كشيدنا تموم ميشه البته آخرا خرداد منظورمه اما خوب واسه من زود ميگذره!

اين روزا همش درگير انتخاب كابينت و كاغذ ديواري و خرت و پرتهايي كه ميخوايم بخريم يا عوض كنيم هستيم و صدالبته درگير دودوتا كردن مابقي پولي كه بايد به سازنده بديم ولي كلا من همه اين حس و حالا رو دوست دارم...!


چهارشنبه نهم فروردین 1391 | 9:22 | به ناز | |

و من

كه هنوز بوي عيد نميدهم

هنوز كهنه ام و خسته

و سوز سرمايي كه ميانه ام ميپيچد

....

-شديدا احتياج دارم كه به اينكه كسي جاي داس شونه تو دستاش باشه و به گندمزار موهام فكر كنه!

-و شديدتر اينكه در بزنم و خدا درو باز كنه!

-و شديدتر تر اينكه بخوابم..يه خواب عميق و وقتي بيدار شم همه چيز خوب باشه...اندازه يكسال خسته م!

گرچه من و اينجا بوي بهار و تازگي نميديم اما شما سبز باشين و بهاري

سال نوي همگي پيشاپيش مبارك

یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 | 10:41 | به ناز | |

داور : خداوند محک

کمک داور : وجدان خودتون

 

با یک هزار تومانی دو بال ساخته ام

و می خواهم با آنها تا خداوند پرواز کنم

کسی هست که در این پرواز یاریم کند ؟!

 

 

اسم بازی هست پرواز با هزار تومنی . این جمله رو که یادتون هست ؟! با هزار تومن چی کار میشه کرد ؟!

خیلی وقتا توی خیلی سایت ها این تبلیغ رو که مربوط به موسسه خیریه محکهست می بینیم اما شاید به دلایلی مختلفی مثل تنبلی در عضویت کوتاهی کردیم . این بازی یک تلنگر هست برای اون هایی که هنوز عضو نشدن که ضرف هفت روز آینده عضو بشن و اونایی که عضو هستن عیدی بچه های محک رو بدن .

ما حد اقل مبلغی رو برای بازی همون هزار تومن در نظر می گیریم اما اگر کسی بیشتر از هزار تومن هم هدیه کرد لطفا فقط بگه هزار تومن واریز کرده . نمی خوایم با افزایش مبلغ واریزی یکی از دوستان کار بقیه کم به نظر بیاد چون بزرگیه کار انسان ها رو فقط خدا تعیین میکنه و فقط اونه که می دونه کمک های ما به چه نیتی و در چه وضعیتی بوده .

اول تصمیم گرفتم از محک یه شناسه عضویت بگیرم و همه به اون حساب واریز کنیم یا اینکه هر کس شناسه عضویتش رو بفرسته برام . اما بعد شرمنده شدم از تصمیمم چون فقط خداونده که میتونه ارزش کار انسان ها رو مشخص کنه و از اون گذشته اینکه هر کس یه شناسه برای خودش داشته باشه بهتره تا همیشه بتونه لااقل ماهی یک بار با حداقل یه هزار تومنی تا خدا پرواز کنه .

داور رو خداوند قرار دادیم چون همیشه ناظر همه اعمال بنده ها هست و خودش میدونه کی در بازی شرکت کرده .

یک کار دیگه هم هست که شرکت کننده ها باید انجام بدن . باید به دوستاشون اطلاع بدن . که هر چه اشخاصی که با اطلاع شما وارد این زنجیره مهرورزی شدن بیشتر باشه امتیاز شما بیشتر میشه .

یادتون نره این یه مسابقه نیست یه بازیه که داورش خداوند و باید مطمئن باشید داور عادلیه و حتما پاداش این مهرورزیتونو میده .

شرایط بازی به اختصار :

1 . قرار دادن همین پست در وبلاگتان

2.  عضویت در موسسه محک ( عضویت در محک تلفنی هم انجام میشه ) (برای کسانی که عضو نیستند)

من برای سهولت شما لینک مستقیم درخواست عضویت رو در محک براتون گذاشتم ولی ثبت نام از طریق شماره تلفنش خیلی راحت تره که شمارش رو در همین صفحه ای که گذاشتم می بینید

 تلفن مستقیم با درخواست عضویت محک :۰۲۱-  23540  ( لینک مستقیم عضویت در محک )

3 . واریز حد اقل هزار تومن به عنوان عیدی کودکان محک .( چنانچه در صورت تمایل بیشتر از هزار تومان هم هدیه کردید لطفا فقط هزار تومان بیان کنید) (در صورت تماس با همون شماره بالا برای انواع واریز راهنماییتون میکنن)

4 . اطلاع رسانی به لینک دوستان وبلاگی و آشنایان .کمک یادتون نره

5 . و همه این کار ها باید ضرف 7 روز آینده انجام بشه .

 

یادتون نره این دوستای کوچولو منتظرن تا شما بازی

رو شروع کنید ....

 

 

نکته : هر کس در بازی عضو شد به اینجا => من اطلاع بده که یه آماری داشته باشیم

آمار پرواز کنندگان تا این لحظه ! 


سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 | 8:35 | به ناز | |
Design By : mihantheme.com